بشر از همان ابتدا که صدا از حنجره اش بیرون داد، محتاج ارتباط بود. وقتی انسانهای اولیه از غارها خارج شدند و دسته دسته تشکیل کمون دادند، یعنی محتاج ارتباط جمعی بودند و نمی توانند بدون ارتباطات جمعی پیشرفتی داشته باشند. این احتیاج نه از اختیار است بلکه از ضروریات زندگی جمعی به حساب می آید. از طرف دیگر گفتمان در روابط بشری با توجه به نیازهای اقتصادی، اجتماعی، عاطفی دارای جایگاهی است که مسیر و جهت به این نیازها را تعیین می کند.

گفتمان های بشری در طول حیات انسان دچار تحول بسیار شده است و از مرحله ای به مرحله دیگر در حال جابجایی بوده و هر دوره ای بر حسب شرایط آن دوره گفتمان تغییر می کرد و در عین تغییر دچار تحول های بنیادی می شد.

تا دوره ابتدای رنسانس اسلامی که همان ظهور حضرت محمد (ص) در شبه جزیره عرب گفتمان موجود در آن اکناف را از گفتمان تند خویی به گفتمان نرم، تغییر داد و در همان لحظه تحولی نیز در نوع گفتمان ایجاد کرد و آن را از یک کنش بسته و محدود به یک کنش مفتوح و موسع متحول کرد.

تاریخچه گفتمان ها از لحظه خلقت آدم پایه ریزی شد. گفتگو خداوند با آدم در بهشت سپس گفتگو خداوند با ابلیس نمونه بارز یک گفتمان بشمار می رود.

این گفتمان خداوندی با ابلیس بر گفتمان دیالوگی پایه ریزی شده است و در عین اینکه الاهیت خداوند باریتعالی عمود بر ابلیس می باشد اما خداوند با استدال فهمی و اقناعی با ابلیس می پردازد در آخر هم ابلیس را مخیر در پذیرش گفتمان می کند. البته تبعات اختیار گفتمان را نیز به او گوشزد می نمایند.

این محاور و گفتمان قرآنی حامل پیامی بود که “گفتمان” در هر شرایطی حتی در الاهیت و بندگی قابل حذف نمی باشد. بگذریم که در بین بنی آدم دیگر معنای برای تک روی و زور گویی در تمام امور نباید جایگاهی برای آن قائل شویم. اما خوی حیوانی بشر عامل مهم در ممانعت ترسیم گفتمان معتدل و متساوی می شود. و این عامل نگذاشته جامعه بشریت در سایه گفتمان صلح جویی در صلح و آزادی روزگار بگذراند.

لذا می بینیم هر وقت بشر نتوانست آنچه را در مغز خود در یک محاوره تبدیل به یک گفتمان نرم کند و به گفتمان دیالوگی بپردازد دچار تندخویی می شود، دقیقا گفتمان حیوانی او جایگزین گفتمان انسانی می شود. گر چه هر دو نوعی گفتمان است اما گفتمان حیوانی مبتنی بر تندخویی است ولی در آخر گفتمان قلمداد می شود.

رنسانس اسلامی نتوانست دوام مستمری داشته باشد و با ظهور رنسانس اروپایی دچار تغییر گشت اما تحولی را پذیرا نشد. بر عکس اروپا با رنسانس خود گفتمان تند خویی و حیوانی را به گفتمان انسانی تغییر داد و در آن تحول ایجاد کرد.

این گفتمان جهانی بعد از رنسانس غربی هر چه بیشتر امتداد پیدا کرد جوامع را به دو طیف جوامع کم توسعه و جوامع توسعه یافته تقسیم کرد.

 

الف:گفتمان در جوامع کم توسعه

در این جوامع بدون در نظر گرفتن قومیت، جغرافیا، دیانت در یک چیز مشترک است و این وجه اشتراک، گفتمان غالب در آن جوامع است. مجموعه های تشکیل دهنده این گفتمان در این جوامع بر یک تز پایه ریزی شده و آن گفتمان یک طرفه یا آنالوگ است، خروجی دارد اما دریافت آن صفر است. بشر در این فراینده متکلم وحده است فقط سخن می گوید بدون این که یک کلمه بشنود، ممکن است او را در حال شنیدن بیابید ولی این ارامش قبل از طوفان است به یکباره منفجر می شود و جز صدای خود صدایی نمی شنود. گفتمان در این جوامع احتیاج به پردازش ندارد و اساساً پردازشی نیاز نیست، از این رو تند خویی و گفتمان یک طرفه و آنالوگ صفت بارز جوامع کم توسعه است از این رو مشکلات اجتماعی، فرهنگی، عاطفی، سیاسی به وفور در این گونه جوامع موجود می باشد و تا وقتی که گفتمان یک طرفه و آنالوگ حاکم باشد چندان امیدی به بهبود شرایط گفتمانی متصور نیست.

 

ب:گفتمان در جوامع توسعه یافته

در این گونه جوامع دقیقاً بر عکس جوامع کم توسعه گفتمان دو طرفه و بصورت دیالوگ است خروجی و ورودی بر قواعد هر گونه محاوره حاکم است. در این جوامع رعایت این گفتمان نه بر اساس جبر قانون است بلکه این اختیار مردم است که چنین گفتمانی برگزیده اند. لذا می بینیم انسان در جوامع توسعه یافته به علت این که چهره انسانی خود را بروز می دهد و دیگر جایی برای تند خویی و گفتمان حیوانی موجود نیست، دارای جایگاه بسیار بالاتری است. و در صورت ایجاد هر گونه گفتمان حیوانی، این جامعه است که معترض می شود بعد قانون و قدرتهای وابسته به آن وارد عمل می شوند.
حفاظت از گفتمان دیالوگی در تک تک افراد جامعه نهادینه شده است در تمام زمینه ها این گفتمان، گفت و شنود است که اساس و پایه هر گونه فعالیت به شمار می رود. حال که گفتمان در دو نوع جامعه کم توسعه و توسعه یافته را مشخص نمودیم به این سوال باید پاسخ دهیم چگونه گفتمان آنالوگی و یک طرفه را به یک دیالوگ دو طرفه و تکثر گرا تغییر و در عین حال آن را متحول کرد؟ برای پاسخ به این سوال تز دوره انتقالی را پیشنهاد می دهیم در دوره انتقالی عین دوره نقاهت در یک پروسه درمانی است. در دوره نقاهت هم احتمال درمان موجود است و هم احتمال بازگذشت ویروس لذا باید این دوره انتقالی به خوبی مدیریت شود تا هم دوره انتقالی کوتاهتر شود و هم انتقال بدون بازگشت به دوره قبل شود.

 

دوره انتقالی گفتمان

نخبگان باید سعی کنند گفتمان را از مرحله آنالوگ و یک طرفه به گفتمان دیالوگ و دو طرفه متحول کنند. در این مرحله تحول جامعه بک آپ به گذشته می زند یعنی در حال گفتمان دیالوگی به یک باره گفتمان آنالوگ می شود. این تبدیل وضعیت ها طبیعی بوده لذا استمراریت و مداومت شرط اصلی موفقیت گفتمان دیالوگی است. از طرف دیگر خروج جامعه آنالوگی از نظر سیاسی از یک جامعه قبیله مدار به یک جامعه مردم مدار در گروه، پایبندی نخبگان آن جامعه به گفتمان دیالوگی است. پس هر کنش در فرایندهای سیاسی جامعه کم توسعه بر گفتمان دیالوگی اثر گذار است و هر چه این کنشها از قبیله گرایی دوری کند خودبخود در دامن گفتمان دیالوگی خواهد افتاد. بر این اساس دوره گذر و انتقالی از دوره تثبیت گفتمان دیالوگی مهمتر بوده زیرا ممکن است این دوره طولانی شود یا به عللی به دوره گفتمان یک طرفه برگردد یا بعنوان دوره ایده ال انتخاب شود. در هر سه حالت مراد و مقصود حاصل نمی شود مگر این که دوره انتقالی فقط بعنوان یک مرحله انتقالی از یک گفتمان یک طرفه به گفتمان دو طرفه قلمداد شود. و اگر بخواهیم دوره انتقالی را مبنای گفتمان های زندگانی بشریت قرار دهیم جامعه دچار تعارضات مختلفی میشود کما اینکه اکنون در خیلی از پارمترها نظیر گفتمان قبیله، حقوق زنان، روابط عاطفی انسانها، سنت و مدرنیته نوسانات زیادی شاهد هستیم بلاخره مجبور می شویم با ضمن قبول مشاحنات، تعارضها، جدل ها برای گذر از مرحله انتقالی آنها را تحمل نموده تا جامعه ای تکثر گرا و دیالوگی را نهادینه کنیم.